تبليغاتX
بکوارد
بکوارد
سلام.خوفین؟ خوشین؟ به قول یکی خوشمزه این؟

میدونم که خیلی وقته آپدیت نکردم،آخه اونی که بهم کمک میکرد سخت گرفتار کار بود بعد هم یه مدتی رفت شیراز واسه یه کاری .الان هم که اومده  نه میتونه بخنده ،نه حرف بزنه،مثل آدم آهنی شده توی خونه راه میره و میخوابه.فقط کاری که برام کرد این بود که عکسامو  آپلود کرد برام.

اونشب رفتیم کنار دریا ،دیدم یه چیزی مثل اژدها کنار دریا وایساده همه هم دارن نگاش میکنن،اولش یه کم ترسیدم آخه توی شب وحشتناک بود،واسه همین فردا ظهرش باجون مارو برد از نزدیک ببینیمش.دیدم یه کشتی خوشگله با یه چیزی به اسم بارج(که باهاش بار میبرن) منو حمید هم رفتیم کلی عکس ازش گرفتیم.میگفتن زنجیر ،نمیدونم لنگر پاره شده فرار کرده اومده خورده به گل که خدا رو شکر مثه اینکه همون کشتی خوشگله بردتش سر جاش دوباره.میدونم همه بوشهریها اونو دیدنا منم واسه اونهایی نوشتم که اینجا نیستن ، مثلا یه جای خیلی دور هستن مثل آلمان* مثل تورنتو چند تا عکس هم ازش میزارم تا ببینید

    

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/10ساعت 8:10 قبل از ظهر  توسط نفیس  |