تبليغاتX
بکوارد
بکوارد
مزاحم
ببین پاتو از زندگی من بکش بیرونا،من اعصاب مصا ب ندارم .همین جوری سرتو میندازی پایین

ومیای تو .هی....باتوام .هی هیچی بهت نمی گم پرروتر میشی.در رو از روت میبندم از پنجره میای تو.د...خجالت بکش آخه ،اگه یه دفعه دیگه مزاحمم بشی میزنم با یه(هند سونال موکچیگی)نا کارت میکنما.آخه مگه من به زندگی تو کار دارم که مزاحم من میشی؟

اصلا حرف حسابت چیه؟ چی میخوای از جون من؟ به خدااز دست تو دارم قرص اعصاب میخورم.گوش میدی چی میگم  بهت؟ آخه الاغ،گوسفند ،داری زندگیمو از هم می پاشی بی شعوووووووور

همسایه ها از وقتی تو رو دیدن یه جور دیگه نگام میکنند ،دیگه پاشون رواینجا نمیزارن.

اصلا من چرا دارم با تو بحث میکنم ؟یه لنگه کفش۱۰ سانتی حرومت میکنم وخلاص....

آخه سوسک کثیف از خونمون برو بیرووووووووون.  Fly Swat  

                          





2 نوشته شده در  جمعه 1384/07/29ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط نفیس  | 

امان از دست میخ ومیخچه
سلام .انشاا...حالتون خوب باشه ودست و پاتون خدایی نکرده میخ چه در نیاره.من که مردم و این میخ چه رو دکتر نتونست در بیاره البته در ۲مرحله اون رو سوزوندوفعلادردی ندارم.

اونروز هم همسفر عشق اومد خونمون بهم گفت چرا آپ نمیکنی؟گفتم زود بید .گفت:زود نبید (حالا نه این که خیلی هم سر میزنه به وبلاگهامون).

از مدرسه هم بگم براتون که خیلی خوش میگذره دوباره من و نیلوفر توی یک کلاس هستیم و معلم خوبی هم داریم تا حالا ۳ بار ازش جایزه گرفتم  چون همه درسهامو خوب جواب دادم.

ورزش هم که تصمیم گرفتم فقط تکواندو رو دنبال کنم،البته اسکیت رو هم به صورت تفریحی ادامه میدم چون هم مربیمو خیلی دوستش دارم و هم اسکیتم رو گرون خریدم.

                 

 

یه جوک:یه مار کبری میره پیش مار بوآ،میگه سلام بوآ.مار بوآ میگه: سلام بووا تونم لری؟

به یه نفر میگن صورتی چه رنگیه؟میگه خوب قرمز یواشه

                                      

                             اینم خودم کشیدما

 

2 نوشته شده در  جمعه 1384/07/22ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط نفیس  | 

من اومدم
سلاااااااااااااام،من بازم اومدم با کلی تعریف.اول این که رفتیم قمصر کاشان جاتون خالی خیلی خوش گذشت هر چند مقامی نیاوردیم(هر سال که ما نباید مقام بیاریم حالا یک سال هم به بقیه فرصت دادیم)آخه توی تکواندو مقام اورده بودم اونوقت چشمم میزدن یا بعضی ها از حسودی میترکیدن خوب بگذریم. بعدش با ماجونم از همونجا رفتیم تهران واسه جشن شباب که اونجا ازمون تقدیر شدوتندیس وجایزه دادن.هر چند که کم بود ولی بازم خوب بود.بعدش هم با باجون و ماجون برگشتیدیم بوشهر.اونوقت دوباره ماجون وشبهای بی تپش وباترفلای ومربی اسکیتم رفتند تهران و من وباجون تنها موندیم منم واسه اینکه حوصله ام سر نره رفتم خونه ی خاله .حالا هم با اجازه ی شما یه میخچه ی (از نوع بزرگش)کف پام  در اومده که داغونم کرده و نمیتونم راه برم (یکی بهم گفت کاشکی توی زبونت در میومد)آخه بگو مگه من چیکارت کردم؟ها؟حیفت نمی یاد به خواهر این خوبی اینجوری میگی؟حالا امروز عصر می خوایم بریم بیرونش بیاریم با چکش یا میخکش بیرونش میارن نمیدونم!!خلاصه حلالم کنین اخه میدونم خیلی درد داره.راستی از بعضی ها که بهم گفتن بامزه ام  ممنون و دوستشون دارم هوارتاااااااااااااااااااا

                                 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/07/06ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط نفیس  |